بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :
الینا جونی در دوشنبه 16 آبان 1390 با () ستارهموضوع پست :کودکانه های سروش ، خاطرات کودکانه من ، نگارخانه عکس ،
و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین
سلام به همه دوستای عزیزم که خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده.
...عید بزرگ بندگی و عبادت عید سعید قربان به همه شما مبارک و فرخنده باشه انشاءالله به زودی زود زیارت خونه خدا نصیب همتون بشه و از صدقه سر همه ما هم راهی خونه خدا بشیم
...باز هم میگم از روی همتون شرمنده ام که نمی تونم بهتون سر بزنم ..دلم خیلی براتون تنگه ولی به خدا اصلا فرصتی ندارم و متاسفانه سرم خیلی شلوغه..امیدوارم منو بخشین

5 ماه از تولد سروش عزیزم گذشت و امروز گل پسر مامان 5 ماهه شد

و من تقارنش را با عید قربان به فال نیک میگیرم و برای همه کوچولوهای دوست داشتنی بهترینها رو آرزو می کنم و از خدا می خوام خودش پشت و پناه این فرشته های ناز باشه...
سروش عزیزم تولد 5 ماهگیت مبارک عزیز دلم
و صد البته الینای ناز مامان که 5 سال و 5 ماهه شد...گل دخترم برات بهترین ها رو آرزو دارم
اما از اوضاع و احوال این روزهای ما...
اول از همه اینکه به لطف خدای مهربون و امام رضای عزیزمون و دعاها و انرژی های مثبت همه دوستان برای سروش مامان یک پرستار خوب پیدا شد و من هزار هزار بار از خدا ممنونم که مثل همیشه منو غرق رحمت و نعمت خودش کرد..خدا جونی ازت ممنونم
...قربون خداییت برم که هیچ وقت بنده های عاصی درگاهت رو تنها نمی ذاری...دوم اینکه دختر عزیزم اولین دوره ارف رو با موفقیت و با درجه عالی سپری کرد و فلوت رو شروع کرده..بگو ماشالله ..انشالله بعد از پایان این دوره پیانو رو شروع خواهد کرد..فعلا که خیلی علاقه نشون می ده و نت خوانیش هم عالیه...





و دیگه اینکه غذای کمکی پسر مامانی رو از 9 آبان شروع کردم تا انشاءالله موقعی که برگردم سرکار از این نظر مشکلی نداشته باشم..جالب این بود که خود دکترش غذا رو براش شروع کرد و من کلی دکترش رو دعا کردم
..از امروز علاوه بر فرنی براش حریره بادوم هم باید شروع کنم ..سروش گلم از خدا می خوام در تمام طول عمرت خدا برات روزی حلال و طیب برسونه و حسابی غرق نعمت باشی و صد البته شاکر همه نعمتهای الهی



از طرفی هم کارم رو دوست دارم و در واقع اعتقاد دارم به کار بیرون نیازدارم نه فقط از جنبه مادی بلکه از نظر اجتماعی..به هر حال دچار یک دوگانگی خاص شدم که امیدوارم باز هم خدا لطفش رو شامل حالم کنه و خودش آرومم کنه..اما این عکس مربوط میشه به یک روز خاص که من چون روز قبل از تولد امام رضای عزیزم بود خیلی خوشحال بودم که شروعش مصادف هست با شب میلاد کریم اهل بیت (ع) اما وقتی برگشتم خونه با دیدن صورت ورم کرده سروش از شدت گریه خوشی همه لحظه هام به باد رفت..پسرکم به دلیل نامعلومی خیلی خیلی گریه کرده بود و نتونسته بودن ساکتش کنن و این شد که شیرینی اون خاطره خوب با تلخی گریه سروش برای همیشه به یاد من خواهد موند..البته بعد فهمیدم گل پسر من از ناحیه لثه هاش حسابی دردمند بوده و با کمک ژل دندونش آروم شد




الینای ناز مامانی هم حسابی داداشی رو دوست داره و خیلی خیلی هم به من کمک می کنه ..گاهی اوقات براش لالایی می خونه و اونقدر زیبا و ناز و با احساس می خونه که اشک منو در میاره..خدایا ازت ممنونم به خاطر داشتن این دو گل زیبا



ببخشید که خیلی طولانی شد..ممنونم که حوصله به خرج میدین و بزرگواری می کنین ..باز هم عذرخواهی می کنم از بابت اینکه نمی تونم بهتون سشر بزنم ولی بدونین دوستتون دارم و به یادتون هستم...عیدتون مبارک ایام به کام ..همیشه شاد باشین و سلامت

پی نوشت: گوگل ریدر وب از کار افتاده اگر کسی لطف کنه و منو راهنمایی کنه که چه جوری میشه درستش کرد ممنون میشم

سلام به
همه دوستان عزیز و گلم
....دلم خیلی خیلی برای همتون تنگ شده ولی متاسفانه اصلا
فرصت نمی کنم زیاد بیام نت و به کسی سر بزنم
...امروز هم چون روز اول رفتن الینای
ناز مامان به پیش دبستانی بود سروش رو خوابوندم و اومدم برای دختر گلم از شروع یک
دوره جدید از زندگیش بنویسم.
...
انگار همین دیروز بود که با چشمی اشکبار الینا رو در دو سالگی بردم مهد کودک...دوستانی که از قدیم با ما همراه بودند خیلی خوب می دونند که ما چه ماجراهایی با پرستارهای الینا داشتیم و آخر سر هم مجبور شدیم الینا جون رو در دوسالگی مهد بذاریم...از اون روز تا الان سه سال گذشته و حالا دخترک کوچولوی مامان برای خودش خانمی شده ....وقتی امروز توی مانتو و شلوار و مقنعه دیدمش دلم گرفت...هم خوشحال بودم از اینکه هستم و رشد و شکوفایی دخترم رو می بینم و غمگین از گذر عمری که اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت و ما رو به اینجا رسوند...
الینای
زیبای من...امروز شروع یک دوره بسیار مهم و حساس توی زندگی تو بود و من و بابایی
هر دو با لبی خندون و دلی شاد تو رو به خدا سپردیم و ازش خواستیم مثل همیشه مراقب
و پشت و پناه تو باشه..امیدوارم روزی برسه که تو رو در لباس فارغ التحصیلی از
بهترین و بالاترین دانشگاه ها ببینم و به وجودت افتخار کنم...



اما سروش
گل مامان هم حالش خوبه و ما داریم کماکان دنبال یک پرستار مطمئن براش می گردیم و
سخت به دعاها و انرژی های مثبت همه دوستان نیازمندیم
..کم کم داره به چهره ها واکنش نشون می ده و خنده شیرینش حسابی دل همه رو برده ..بگو ماشالله



تبلیغات