ارسال شده توسط الینا جونی در دوشنبه 19 بهمن 1388 - ستاره ()
موضوع مطلب :خاطرات کودکانه من ،
سلام به همه دوستای عزیزم...ممنونم که توی این مدت به یادم بودین..من هم توی حرم خیلی به یاد همتون بودم و از طرف همه نماز خوندم و از خدا خواستم حاجات همتون رو برآورده کنه
...سفر کوتاه ولی خیلی خوبی بود..انشالله قسمت همه بشه و یک روزی برسه که همه با هم بریم پابوس امام رضای مهربون
..انشالله ...پست قبلی رو به دلایلی از حالت انتشار خارج کردم و از همتون عذر می خوام.

.کامنتهای باارزشتون رو حفظ کردم و امیدوارم درک کنید که مجبور بودم...
.
حوالی غروب جمعه بود که یک اس ام اس از طرف مرجان عزیزم خبر فوت پدر ایشون رو به من داد و من واقعا متاثر شدم
و وقتی بهش زنگ زدم واقعا دلم می خواست پیشش بودم و می تونستم کمی آرومش کنم ولی متاسفانه این امکان وجود نداشت.
..از اینجا هم یک بار دیگر به این دوست عزیزم تسلیت میگم و از خدای مهربون برای ایشون و خانواده محترمشون طلب صبر دارم و برای شادی روح پدر بزرگوارش فاتحه ای رو هدیه می فرستم...
فردا یا پس فردا با گزارش کامل سفر مشهد و دیدن کیارش گلم برمیگردم....
پی نوشت:
دوستای گلم از من خواستن توی بازیشون شرکت کنم منم که ته رفاقت نمی تونم بگم نه
...
-بهترین فیلمی که تاحالا دیدم: شیدا...تاثیر خیلی عمیقی روی من داشت
-بهترین دوست : همسر عزیزم
-بهترین درس دانشگاه: عاشق درس فرسایش بودم...یادش بخیر تموم بچه های کلاس اون هفتصد صفحه رو توی دو هفته خوندن من توی دو روز ولی من 17.5 گرفتم اونا ده دوازده
سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم : یک دانشجو که از طرف یک مقام مسئول نامه ای داشت و به معنای واقعی کلمه کچلم کرد.
وحشتناک ترین صحنه ای که تو عمرم دیدم : یک روز توی بازار برای یک لحظه الینا رو گم کردم...تا روزی که زنده باشم اون چند دقیقه رو نه می تونم فراموش کنم نه تحمل
بهترین سفری که تاحالا رفتم: نوروز 87 یک مسافرت به دور ایران داشتیم که خیلی خوش گذشت
خوشمزه ترین غذا: فسنجون...آش رشته...آبگوشت..کشک و بادمجون محلی خودمون
خوش اخلاق ترین آدمی که تابه حال دیدم: نمی گم چون دعوا میشه
بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم : سالاد ماکارونی با تن ماهی
باحال ترین فرد تو اقوام : همسری خودم و یک پسر خاله ای دارم ته مزه است
شیرین ترین روز عمرم: 27 اردیبهشت 84
ورزش مورد علاقه: یوگا شنا
تاثیرگذارترین فرد توزندگیم: یک مرد بزرگ که بسیار دانا و مهربان بود...(آیت الله حکمت نیا) آخوند نبود بلکه یک روحانی و دانشمند به معنای واقعی بود نه از این بی ارزشهایی که هیچ علمی ندارن
بهترین خواننده ی مورد علاقه ام: حسام الدین سراج ...رضا صادقی
بهترین بازیگر مرد موردعلاقه ام: پرویز پرستویی
هنرپیشه ی زن مورد علاقه ام: فاطمه معتمد آریا
مسخره ترین ورزش: بوکس
گران ترین کادو که واسه کسی خریدم: کادوهایی که برای همسرم میگیرم معمولا گران هستند
کادویی که دوس دارم دیگران واسم بخرن : گل مریم
تلخ ترین خاطره: ترجیح می دم فراموششون کنم
........................................................................................................
باید اعتراف کنم بازی جالبی بود ....برای چند دقیقه به خودم و اون چیزهایی که دارم و ندارم فکر کردم ...ممنونم خدا که این همه نعمت به من دادی و به همه نداده هات هم شکر
پی نوشت جالب: اون سمجه امروز باز هم اومد...خداییش برقم گرفت تا دیدمش گفتم دیدی صبح اسمشو بردم عین جن ظاهر شد
...سفر کوتاه ولی خیلی خوبی بود..انشالله قسمت همه بشه و یک روزی برسه که همه با هم بریم پابوس امام رضای مهربون
..انشالله ...پست قبلی رو به دلایلی از حالت انتشار خارج کردم و از همتون عذر می خوام.

.کامنتهای باارزشتون رو حفظ کردم و امیدوارم درک کنید که مجبور بودم...
.حوالی غروب جمعه بود که یک اس ام اس از طرف مرجان عزیزم خبر فوت پدر ایشون رو به من داد و من واقعا متاثر شدم
و وقتی بهش زنگ زدم واقعا دلم می خواست پیشش بودم و می تونستم کمی آرومش کنم ولی متاسفانه این امکان وجود نداشت.
..از اینجا هم یک بار دیگر به این دوست عزیزم تسلیت میگم و از خدای مهربون برای ایشون و خانواده محترمشون طلب صبر دارم و برای شادی روح پدر بزرگوارش فاتحه ای رو هدیه می فرستم...
فردا یا پس فردا با گزارش کامل سفر مشهد و دیدن کیارش گلم برمیگردم....
پی نوشت:
دوستای گلم از من خواستن توی بازیشون شرکت کنم منم که ته رفاقت نمی تونم بگم نه
...-بهترین فیلمی که تاحالا دیدم: شیدا...تاثیر خیلی عمیقی روی من داشت
-بهترین دوست : همسر عزیزم
-بهترین درس دانشگاه: عاشق درس فرسایش بودم...یادش بخیر تموم بچه های کلاس اون هفتصد صفحه رو توی دو هفته خوندن من توی دو روز ولی من 17.5 گرفتم اونا ده دوازده

سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم : یک دانشجو که از طرف یک مقام مسئول نامه ای داشت و به معنای واقعی کلمه کچلم کرد.

وحشتناک ترین صحنه ای که تو عمرم دیدم : یک روز توی بازار برای یک لحظه الینا رو گم کردم...تا روزی که زنده باشم اون چند دقیقه رو نه می تونم فراموش کنم نه تحمل

بهترین سفری که تاحالا رفتم: نوروز 87 یک مسافرت به دور ایران داشتیم که خیلی خوش گذشت
خوشمزه ترین غذا: فسنجون...آش رشته...آبگوشت..کشک و بادمجون محلی خودمون

خوش اخلاق ترین آدمی که تابه حال دیدم: نمی گم چون دعوا میشه

بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم : سالاد ماکارونی با تن ماهی

باحال ترین فرد تو اقوام : همسری خودم و یک پسر خاله ای دارم ته مزه است
شیرین ترین روز عمرم: 27 اردیبهشت 84
ورزش مورد علاقه: یوگا شنا
تاثیرگذارترین فرد توزندگیم: یک مرد بزرگ که بسیار دانا و مهربان بود...(آیت الله حکمت نیا) آخوند نبود بلکه یک روحانی و دانشمند به معنای واقعی بود نه از این بی ارزشهایی که هیچ علمی ندارن
بهترین خواننده ی مورد علاقه ام: حسام الدین سراج ...رضا صادقی
بهترین بازیگر مرد موردعلاقه ام: پرویز پرستویی
هنرپیشه ی زن مورد علاقه ام: فاطمه معتمد آریا
مسخره ترین ورزش: بوکس
گران ترین کادو که واسه کسی خریدم: کادوهایی که برای همسرم میگیرم معمولا گران هستند

کادویی که دوس دارم دیگران واسم بخرن : گل مریم
تلخ ترین خاطره: ترجیح می دم فراموششون کنم
........................................................................................................
باید اعتراف کنم بازی جالبی بود ....برای چند دقیقه به خودم و اون چیزهایی که دارم و ندارم فکر کردم ...ممنونم خدا که این همه نعمت به من دادی و به همه نداده هات هم شکر
پی نوشت جالب: اون سمجه امروز باز هم اومد...خداییش برقم گرفت تا دیدمش گفتم دیدی صبح اسمشو بردم عین جن ظاهر شد
ارسال شده توسط الینا جونی در چهارشنبه 7 بهمن 1388 - ستاره ()
موضوع مطلب :خاطرات کودکانه من ،
نگارخانه عکس ،
سلام به همه دوستان عزیز و مهربونم...ممنونم که به یادم بودین و شرمنده از اینکه نگرانتون کردم
...دلم برای همتون تنگ شده بود و خیلی به یادتون بودم
و الان بعد از پشت سر گذاشتن یک بحران نسبی فعلا به لطف خدای بزرگ و مهربون خوبم.....
اگر بخوام براتون از روزهایی که گذشتن بنویسم فقط باید بگم جمعه ای که گذشت جزو بدترین روزهای زندگی من بود
و اینو فقط می نویسم تا بعدها یادم بمونه لطف خدای بزرگ و مهربون چه جوری شامل حالم شد و تونستم بهترین تصمیم رو بگیرم...ممنونم خدای بزرگ و مهربون که همیشه و همه جا مراقب من هستی و نمی ذاری تنها بمونم و تنها تصمیم بگیرم...ممنونم ازت که نذاشتی دل اونایی که چشم دیدن خیلی چیزها رو ندارن شاد بشه..ممنونم خدا...
اما یک اتفاق خوب که در هفته گذشته افتاد این بود که من دوباره برگشتم سر کلاسهای زبان و این یعنی نهایت عشق من ...واقعا از خدا ممنونم که بعد از 5 سال دوری دوباره گذاشت تا برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم و برگردم به کلاسهایی که خیلی دوستشون دارم...
الینا هم خوبه ...به لطف خدا سالم و سلامت و شاد مشغول دل بردن از من و باباییه.
...اما یک اتفاق جالب...چند روز پیش رفتم برای الینا هدیه خریدم ...یک بازی هوش که می تونست باهاش اشکال مختلف رو شناسایی کنه و بسازه...توی خیابون مربی مهدشو دیدم ...از من گله کرد که چراشما هیچ هدیه ای برای الینا نمیارین مهد..همه والدین برای بچه هاشون دارن کادو می خرن غیر از شما...امروز الینا گفته چرا فرشته مهربون برای من هدیه نمیاره....اینحوری شدم
...گفتم..من فقط رعایت حال بقیه رو کردم..گفتم شاید کسی نتونه یا نخواد برای بچه اش چیزی بگیره .من نخواستم با آودرن هدیه برای الینا توی مهد دل کسی بشکنه
..نمی دونستم بقیه والدین با هم مسابقه گذاشتن برای هدیه آوردن
...من توی مناسبتهای مختلف برای الینا هدیه زیاد میگیرم ولی هیچ وقت نمی بردم مهد...خلاصه خیلی حرص خوردم.
..همون کادو رو بهش دادم و گفتم حالا که مطمئنی دل کسی نمیشکنه و والدین همه دارن این کار رو می کنن این بده به الینا از طرف فرشته مهربون
...و طفلکی حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شد بود...و دوباره براش یک هدیه کوچک ( سرویس چای خوری ) خریدم و بردم خونه
..
در مورد رفتن به مشهد هم انشالله قرار شد برای اربعین امام حسین علیه السلام مشهد باشیم البته اگر مولا بطلبن و قسمت بشه
...دلم برای دیدن و مامان مهربونش که یکی از بهترین دوستان منه
یک ذره شده....انشالله این سفر دوباره بتونم ببینمشون...




























اینم چند تا عکس از هفته ای که گذشت....

می دونید که شهر ما معروفه به شهر کاجهای همیشه سبز...الینا هم روز جمعه ای که گفتم
هوس کرد بره کاج جمع کنه و اینم نتیجه اش

اینجا دیگه خسته شده و همونجا روی تنه بریده یک کاج نشسته...


پنج شنبه پیش هم خونه مامانیش رفته حموم و این موقعیه که از حموم اومده..عین یک گل ناز و شاداب

این ماجرای قطار بازی همچنان ادامه داره و این صحنه مربوط میشه به یک صبح دل انگیز زمستانی که بنده بعد از بیدار شدن از خواب باهاش مواجه شدم.
..جالب اینجاست که شب تموم وسایلشو آورد تا من توی کمدش بچینم و بعد از اینکه من خوابیدم رفته همه رو آورده بچینه که منو خوشحال کنه
..و منم آی خوشحال شدم
...نه خداییش کلی خندیدم
.....




























تا درودی دیگر بدرود

همین الان نوشت:
الینا جونم اومده پیشم و من یک دنیا خوشحال شدم....بازم ممنونم خدا جونی


...دلم برای همتون تنگ شده بود و خیلی به یادتون بودم
و الان بعد از پشت سر گذاشتن یک بحران نسبی فعلا به لطف خدای بزرگ و مهربون خوبم.....
اگر بخوام براتون از روزهایی که گذشتن بنویسم فقط باید بگم جمعه ای که گذشت جزو بدترین روزهای زندگی من بود
و اینو فقط می نویسم تا بعدها یادم بمونه لطف خدای بزرگ و مهربون چه جوری شامل حالم شد و تونستم بهترین تصمیم رو بگیرم...ممنونم خدای بزرگ و مهربون که همیشه و همه جا مراقب من هستی و نمی ذاری تنها بمونم و تنها تصمیم بگیرم...ممنونم ازت که نذاشتی دل اونایی که چشم دیدن خیلی چیزها رو ندارن شاد بشه..ممنونم خدا...اما یک اتفاق خوب که در هفته گذشته افتاد این بود که من دوباره برگشتم سر کلاسهای زبان و این یعنی نهایت عشق من ...واقعا از خدا ممنونم که بعد از 5 سال دوری دوباره گذاشت تا برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم و برگردم به کلاسهایی که خیلی دوستشون دارم...
الینا هم خوبه ...به لطف خدا سالم و سلامت و شاد مشغول دل بردن از من و باباییه.
...اما یک اتفاق جالب...چند روز پیش رفتم برای الینا هدیه خریدم ...یک بازی هوش که می تونست باهاش اشکال مختلف رو شناسایی کنه و بسازه...توی خیابون مربی مهدشو دیدم ...از من گله کرد که چراشما هیچ هدیه ای برای الینا نمیارین مهد..همه والدین برای بچه هاشون دارن کادو می خرن غیر از شما...امروز الینا گفته چرا فرشته مهربون برای من هدیه نمیاره....اینحوری شدم
...گفتم..من فقط رعایت حال بقیه رو کردم..گفتم شاید کسی نتونه یا نخواد برای بچه اش چیزی بگیره .من نخواستم با آودرن هدیه برای الینا توی مهد دل کسی بشکنه
..نمی دونستم بقیه والدین با هم مسابقه گذاشتن برای هدیه آوردن
...من توی مناسبتهای مختلف برای الینا هدیه زیاد میگیرم ولی هیچ وقت نمی بردم مهد...خلاصه خیلی حرص خوردم.
..همون کادو رو بهش دادم و گفتم حالا که مطمئنی دل کسی نمیشکنه و والدین همه دارن این کار رو می کنن این بده به الینا از طرف فرشته مهربون
...و طفلکی حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شد بود...و دوباره براش یک هدیه کوچک ( سرویس چای خوری ) خریدم و بردم خونه
..در مورد رفتن به مشهد هم انشالله قرار شد برای اربعین امام حسین علیه السلام مشهد باشیم البته اگر مولا بطلبن و قسمت بشه
...دلم برای دیدن و مامان مهربونش که یکی از بهترین دوستان منه
یک ذره شده....انشالله این سفر دوباره بتونم ببینمشون...




























اینم چند تا عکس از هفته ای که گذشت....

می دونید که شهر ما معروفه به شهر کاجهای همیشه سبز...الینا هم روز جمعه ای که گفتم
هوس کرد بره کاج جمع کنه و اینم نتیجه اش

اینجا دیگه خسته شده و همونجا روی تنه بریده یک کاج نشسته...



پنج شنبه پیش هم خونه مامانیش رفته حموم و این موقعیه که از حموم اومده..عین یک گل ناز و شاداب


این ماجرای قطار بازی همچنان ادامه داره و این صحنه مربوط میشه به یک صبح دل انگیز زمستانی که بنده بعد از بیدار شدن از خواب باهاش مواجه شدم.
..جالب اینجاست که شب تموم وسایلشو آورد تا من توی کمدش بچینم و بعد از اینکه من خوابیدم رفته همه رو آورده بچینه که منو خوشحال کنه
..و منم آی خوشحال شدم
...نه خداییش کلی خندیدم
.....



























تا درودی دیگر بدرود


همین الان نوشت:
الینا جونم اومده پیشم و من یک دنیا خوشحال شدم....بازم ممنونم خدا جونی


سلام ..ممنونم از همه شما مهربونا که نگرانم بودین..خوبم به لطف خدا ولی یک مقداری درگیرم و باید بتونم یکسری مسائل رو حل کنم...راستش خیلی حوصله نت و نت گردی ندارم..یک مدتی نیاز دارم از عادات روزمره ام دور بشم ..نیاز دارم کمی درباره خودم و اطرافم فکر کنم ....
به داشتن همتون عادت کردم و واقعا دوستتون دارم ولی این مدت برام لازمه..بر می گردم..شاید برم مشهد برای زیارت ..ولی سعی می کنم زودی برگردم و بتونم با روحیه شاد دوباره در کنار شما عزیزان باشم....
به داشتن همتون عادت کردم و واقعا دوستتون دارم ولی این مدت برام لازمه..بر می گردم..شاید برم مشهد برای زیارت ..ولی سعی می کنم زودی برگردم و بتونم با روحیه شاد دوباره در کنار شما عزیزان باشم....
آخرین شهاب سنگها
سلام دوستای خوبم
فعلا خوبم....خدا رو شکر
سلام دوستای خوبم
تولد بابایی
یاد ایام جوونی الینا خانمی
سه سال و نیمگی الینا گلی
شاعری به نام الینا گلی
این روزهایی که بی دریغ می گذرند.....
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
گذر یلدای این سال
عمرتون به بلندای یلدا
سلامی دوباره
داریم میریم زیارت امام رضای مهربون
اندر احوالات تعطیلات
من برگشتم