.:. امروز :
ارسال شده توسط الینا جونی در سه شنبه 8 دی 1388 - ستاره ()
سلام به همه دوستای خوبم...عزاداریهاتون قبول باشه...انشالله همه حاجت روا بشین و سال بعد نذرهای امسالتون رو ادا کنین...
ما هم این روزها و شبها برای مراسم عزا می رفتیم  بیرون ...از الینا عکسی نگرفتم چون حقیقتش اصلا این روزها حالم خوب نیست...دارم دیوونه میشم..نمی دونم چی بگم و همون بهتره که اصلا هیچی نگم....
فقط اومدم که بگم هنوز زنده ام ولی مفهوم زندگی رو درک نکردم و نمی تونم بفهمم چرا دارم زندگی می کنم....
فردا قراره مراسم شب یلدا رو توی مهد الینا برگزار کنن و از ما خواستن آجیل و میوه بفرستیم...چی بگم ..انگار این ضعف مدیریت داره همه جا غوغا می کنه ...
ببخشید حال و حوصله ای برام نمونده....



ارسال شده توسط الینا جونی در شنبه 5 دی 1388 - ستاره ()
موضوع مطلب :حرف دل ،


باز هم محرم..باز هم هنگامه فریادهای یاحسین...باز هم مددجویی از علمدار عاشق...و باز هم عاشورای حسینی ....
انگار با اومدن محرم غم عالم به دل همه میشینه و هر کسی با هر نیتی و نذری سیاه پوش میشه برای مظلوم عالم ....
امروز دلم خیلی گرفته...دارم به غربت امام حسین (ع) فکر می کنم....به اینکه ایشون ظهر عاشورا غریب بودن یا الان غریب تر هستند....دارم به این فکر می کنم ما در قبال امام حسین نقش چی رو داشتیم...توی لشکر امام حسین بودیم یا توی لشکر یزید....
حس می کنم واقعه کربلا همیشگی شده و این ماییم که با میل و توان وارداه خودمون تعین می کنیم که می خواهیم توی کدوم جبهه باشیم..حق یا باطل و چقدر تشخیص این دو از هم سخته...گاهی اوقات وقتی با خودم و خدای خودم خلوت می کنم می ترسم با خودم روراست باشم تا بتونم به این سوال همیشگی ذهنم جواب بدم که اگر من در عصر امام حسین بودم..کدوم طرفی بودم؟؟؟؟؟؟؟مگه الان نمیشه حسینی بود یا یزیدی...مگه الانم نمیشه به امام حسین و خاندان بزرگوارش ظلم کرد...مگر الانم نمیشه توی جبهه یزید رفت و سر از تن امام حسین جدا کرد...به خدا میشه..وقتی حقی رو ناحق می کنیم...وقتی دروغ میگیم..وقتی دل کسی رو میشکنیم..وقتی یتیمی رو ندیده می گیریم ...وقتی کم کاری می کنیم...وقتی خیانت می کنیم به صداقتمون ..به خودمون ...به خدامون...به خدا همه این مواقع ما هم یزیدی میشیم...وقتی حقی رو میبینیم ولی برای منافع خودمون ناحق جلوه اش می دیم چه فرقی داریم با هرمله ....وقتی دروغ میگیم و با دروغامون زندگی آدمها رو سیاه می کنیم چه فرقی داریم با ابن زیاد....وقتی تهمت می زنیم و به ناحق آبروی کسی رو می بریم چه فرقی داریم با یزید....
می بینی چقدر حساب و کتاب این دنیا ظریف و صد البته عجیبه...به خدا این خودمون هستیم که در هر لحظه تعیین می کنیم که با امام حسینیم یا با یزید....اگر ظاهرمون سیاه پوش باشه و به لب ذکر یاحسین داشته باشیم ولی توی دلمون غوغای دنیا و سیاهی و تباهی باشه به خدا با لشکر یزید تفاوتی نداریم...

یا اباعبدالله الحسین...نمی خوام فقط وقتی از همه جای دنیا در می مونم بیام پیشت و بگم امام حسین تا الان توی لشکر یزید بودم ولی تو بیا بزرگواری کن و منو ببخش و حکایت حرعاملی رو تکرار کن....می خوام همیشه به یادت باشم و توی رفتار و کردار و زندگی دنیام بودن تو حس بشه...می خوام اگر برم عزاداری فقط برای تو باشه نه برای طلبکاری از تو ...نمی گم نباید از امام حسین چیزی خواست...همه چیز رو باید از ایشون خواست اما کاش گاهی فقط گاهی به خاطر خود امام حسین بریم عزاداری و اشک بریزم...کاش گاهی فقط گاهی ازشون عشق واقعی و راستین رو به خودشون طلب کنیم و به معنای واقعی کلمه بشیم عاشق امام حسین....دلم می خواد کمی فقط کمی از وسعت عشق حضرت ابولفضل علیه السلام رو به شما درک کنم ...
عاشقان حسین ابن علی علیه السلام عاشقی هاتون قبول...التماس دعا



بیاین با هم بریم زیارت....از راه دور دلامون رو راهی کربلا کنیم ...بیاین کمی با مولا حسین علیه السلام خلوت کنیم .....
سلام امام حسین مهربون....سلام امام عاشق....سلام ذبح اکبر ...سلام جگرگوشه نازنین بانوی عالم بی بی فاطمه زهرا ....سلام یا حسین ابن علی
مگر پا رو یارای قدم گذاشتن در خاک کربلا هست وقتی می دونی توی این خاک به امامت به عشقت چه ظلمی روا شده ولی انگار پای دل سبکتره و تو رو یاری می کنه تا برسی و تو بمونی و قبر شش گوشه ای که دروازه بهشته...یا غریب کربلا
در نابترین لحظات با خدا بودنتون برای من حقیر سراسر تقصیر هم دعا کنید...
التماس دعا...عزاداریهاتون قبول


ارسال شده توسط الینا جونی در چهارشنبه 2 دی 1388 - ستاره ()
یلدای امسال هم مثل همه سالهای دیگه گذشت و تموم شد و باز هم ما موندیم و گذر عمری که خیلی بی تفاوت داریم از کنارش رد میشیم...
امسال وقتی داشتم از پدر و مادر پیرم عکس می گرفتم با خودم فکر کردم چقدر دیگه این دو تا نور خونه مهمون ما هستند و بچه هاشون رو درو خودشون جمع می کنن...و ما چقدر قدر بودن اونها رو می دونیم ...
نمی دونم چرا همیشه وقتی دور هم جمع میشیم ناخودآگاه به روزی فکر می کنم که پدر و مادرم دیگه نیستن و شاید همین باعث میشه که سعی کنم تمام لحظات بودن با اونها رو حس کنم و به عبارتی از دست ندم...
ساعت سه که اداره تعطیل شدم و من منتظر سرویس بودم با شنیدن صدای آهنگ الهه ناز موبایلم فهمیدم شوهرک پشت خطه و وقتی گفت دارم میام دنبالت اداره داشتم پرواز می کردم...ممنونم همسر خوبم که این همه راه رو به خاطر ما برگشتی و نذاشتی امشب توی خونه بابا احساس تنهایی کنم...( اینم خودش از اون مواردیه که خیلی ذهن منو درگیر می کنه....نمی دونم شما چه جوری هستین ولی من وقتی بدون همسرم می رم خونه بابام یا وقتی همه دور هم هستیم و اون نیست احساس غریبی می کنم...عجیب نیست آدمی توی خونه پدری خودش به دلیل نبودن همسرش احساس غریبی کنه )

امسال برخلاف همیشه خیلی حال و حوصله نداشتم ..پس فقط یک دوتا هندونه برش زدم و یک میز خیلی ساده چیدم و برای شام هم مرغ پلو گذاشتم تا بابا و مامانم غصه نخورن که دیگه توانی برای پذیرایی از بچه هاشون ندارن...شب خوبی بود هر چند برخلاف هر سال بزن و بکوبی نبود ولی خوب بود...مخصوصا فال حافظی که بابای مهربونم گرفت....


حامد کوچولو ...الینا  و حجت...قبل از همه اینا از خودشون پذیرایی کردن

آتیشی سوزوندن که اون سرش ناپیدا بود...خدا رو شکر به الینا خیلی خوش گذشت و همش می گفت امشب شب یلدایه شب بهزاد هم هست...یلدا میاد بهزاد هم میاد (قابل توجه هنرمندان دلنوازان)

اینم مجموع نوه هایی که در شهر خودمون هستن...اونایی که نیستن اگر بیان توی کادر عکس جا نمیشن...پس بگو ماشالله
..........................................................................................................................

این روزها ذهنم خیلی درگیر گذر عمر و از دست دادن فرصتهایی است که در اختیار ماست....مثلا همین شب یلدا..چرا این شب اینقدر ارزش پیدا کرده ...فقط به خاطر یک دقیقه بیشتر بودنش...یا نه برای اینکه ما ایرانیها یادمون بیافته که ارزش لحظات با هم بودن خیلی زیاده حتی اگر یک دقیقه بیشتر باشه....راستی هیچ وقت فکر کردین ایرانی آریایی چه رسم و رسوم زیبایی رو از خودش به جا گذاشته...ما برای آیندگان چی به یادگار خواهیم گذاشت؟
از خدا می خوام سایه همه بزرگترها رو بالای سر ما نگه داره و صد البته به همه کوچکترها هم این سعادت رو بده که بدونن زندگی بدون بزرگتر برکتی نداره .
........................................................................................................................

از مراسم شب یلدای مهد عکسی ندارم چون نرفتم یعنی دعوت نداشتیم که بریم...هر کار کردن ما ازش بی خبریم و فقط همین کاردستی رو به الینا داده بودن که بیاره حالا تا بعد عکساش بیاد .



شب یلدا حوصله بیرون رفتن نداشتم به همین دلیل برای الینا هیچی نخریده بودم ..دیروز داشتم برای بابام خرید می کردم که چشمم به یک لوازم التحریر افتاد و چون الینا علاقه عجیبی به نقاشی داره براش مداد رنگی و کتاب رنگ آمیزی خریدم که طفلکی خیلی خوشحال شد...همش می گفت مامان من خیلی دختر خوبیه رفته برام مدادرنگی و دفتر نقاشی خریده اونم دوتا که من دختر خوبی باشم خراب نکنم ...نقاشی بکشم( جمله بندی ها رو حال کنین)الهی قربونت برم مامانی که این قدر خوبی و با هدیه های کوچیک و ناقابل این قدر ذوق زده میشی و قدر دونی می کنی...





علاقه خاصی داره که این شکلی روی میز ولو بشه و نقاشی کنه



بعد از نقاشی کشیدن انگار خیلی شارژ میشه و شروع می کنه به وروجک بازی








امیدوارم لحظه به لحظه زندگیتون به رنگ شادی باشه و  قدر لحظه های با هم بودن رو بدونین

آخرین شهاب سنگها
بازدید از دیگر صفحات
... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | ... |